عضو شويد


[Login_Form]
:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
منت خدای را عزوجل َکه طاعتش موجب قربت است وبه شکر اندرش مزید نعمت ؛ هر نفسی که فرو می رود؛ ممد حیات است وچون بر می آید؛ مفرح ذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود است وبر هر نعمتی شکری واجب. از دست وزبان که برآید کز عهده شکرش به در آید بسم الله الرحمن الرحیم با سلام و صلوات به پیشگاه حضرت مهدی (عج) و درود بر روان پاک حضرت امام خمینی (ره) و شهدای عظیم الشان انقلاب اسلامی و عرض سلام و صلوات به پیشگاه مقام معظم رهبری سایت انجمن علمی محیط زیست دانشگاه ازاد واحد تبریز در جهت آموزش اصولی محیط زیست برای تمامی گروههای سنی ایجاد و طراحی شده، تمامی مطالب موجود در این سایت همسو با ولایت مطلقه فقیه و التزام به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران میباشد. امید است با بهره گیری از مطالب این سایت قدمی هرچند اندک در رابطه با آموزش محیط زیست و حفظ و حراست از طبیعت برداشته شود.انشا’ الله.

مقام معظم رهبری1

ریاست جمهوری

مجلش شورای اسلامی

آمار مطالب

:: کل مطالب : 81
:: کل نظرات : 2

آمار کاربران

:: افراد آنلاين : 0
:: تعداد اعضا : 14

کاربران آنلاين


آمار بازديد

:: بازديد امروز : 1
:: بارديد ديروز : 8
:: بازديد هفته : 22
:: بازديد ماه : 27
:: بازديد سال : 32
:: بازديد کلي : 32

حفظ حرمتها ارزش است حرمت طبیعت را بدانیم.

تماس با ما
[Contact_Form]
هیچ چیز غیر ممکن نیست!
دوشنبه 21 مهر 1393 ساعت 17:26 | بازديد : 302 | نوشته ‌شده به دست eiaut | ( نظرات 0 )

 روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!.
مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....

سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

نتیجه:
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.
. . .
هیچ چیز غیر ممکن نیست!



|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
مطالب مرتبط با اين پست
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد


تمامي حقوق براي سايت انجمن تخصصي محيط زيست دانشگاه ازاد اسلامي تبريز محفوظ مي باشد و طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رايانه اي هرگونه کپي برداري از محتوا ، ايده و مطالب ممنوع بوده و پيگرد قانوني دارد . طراح : گروه انجمن علمي محيط زيست دانشگاه ازاد تبريز
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران